در حال بارگذاری ...
نقدی بر اجرای نمایش کارنامه بندار بیدخش

اثری لبریـز از مفـاهیم ارزشـمند

کارنامۀ بندار بیدخش را می توان اثری دانـست لبریـز از مفـاهیم ارزشـمند، اسـتعاره هـای قوی و درونمایۀ ای عمیق از ادبیات خاص بیضایی که بدون وجود این استعاره ها، داستان صرفا متنی خواهد بود گزارش گونه و فاقد عناصر خیال انگیز.

ایران تئاتر، اردبیل، فرزاد فرزانه، عکس هایی از اجرای کارنامه بندار بیدخش توسط کارگردان جوان اردبیلی، اسماعیل غنی زاده از گروه تئاتر نو در اینترنت منتشر شده بود که وجود ماشین لباسشویی و نوجوان عینکی و.. نوید مدرنیزه کردن این ادبیات سنگین نمایشی را می داد برای همین نیم ساعت زودتر از ساعت مقرر در محوطه فدک حاضر شدم تا از لحاظ ذهنی هم خودم را برای دیدن یک تئاتر مدرن از ادبیاتی سنگین که از دوران دانشجویی صعود به این دماوند برای ما نفس گیر بود و غیرممکن .. رفته رفته ازدحام تماشاگران زیاد می شد و جا برای پارک ماشین ها کمتر .. اکثر تماشاگران جوانان و نوجوانان با تیپ های خاص و به دور از فرهنگ زمان ما برای من جالب بود تا پچ پچه هایشان را درباره اجرا بشنوم  

هیس ..پوسترشون رو نگاه .. خط میخیه .. بیضایی کیه اینطور با دهن پر ازش حرف می زنن .. باشو غریبه کوچک .. آهان اون سیاه

حضور مردم و مبلغ بلیط منو یواش یواش حسابدار گیشه این کارگردان جوان کرده بود و فکر این سی سال سیاه تئاتری که سیصد تومن ازش بلیط نفروخته بودم داشت منو دیوانه می کرد و ازدحام بیش از پیش تماشاگران منو تحریک می کرد که دیوانه ای با این همه تماشاگر تئاتر کار نمی کنیپ! در هرحال بلیط گرفتم و رفتم داخل سالن... فضای نمایـش تلفیقی از زندانی که  به دست بندارساخته شده  با کاخ جمشید که اتفاقا استفاده هوشمند از آجرهای پیش ساخته گچی نمای تخت ویران جمشید را بهتر در ذهن تداعی می کرد، ستونهایی که الان شده بود گور بندار و جم  که دستهای شان از گور بیرون بود

از زمانی که دانشگاه تئاتر می خواندیم، الفبای دیدن تئاترهای بیضایی تحقیق قبل از دیدن اجرا بود و از آنجا که من غیر ازدیدن فیلم تئاتری که سال 1376 یعنی 24 سال پیش خود استاد کار کرده، اجراهای متفاوتی از این متن را در جشنواره مختلف در لول های متعدد دیده بودم و واو به واو این متن دستم بود. اما وجود ماشین لباسشویی و حضور نوجوان عینکی کلاسور به دست که از بین تماشاگران به صحنه رفته بود، باعث شد اول کار من آستین هایم را بزنم بالا ولبه صندلی بیایم تا با حواس جمع به کار نگاه کنم.

مواجهه با جم پلشت و بندار استخوانی که از گور ذهنی نوجوان راوی ما چهار دست و پا برخاستند، گوشهایم را تیز کرد که دیالوگهای مسجع بیضایی را بهتر بشنود. تا اینجا که انتخاب بازیگران از طرف کارگردان و طراحی دکور قابل قبول بود، هرچند موسیقی اجرا به لحاظ غیر فنی بودن استقرار باندهای مجتمع فدک همیشه از نقص های اجرا در این سالن است، اما موسیقی های درست و غیر فالش تمپوهای خوبی در دل تماشاگر ایجاد می کرد.

کارنامۀ بندار بیدخش را می توان اثری دانـست لبریـز از مفـاهیم ارزشـمند، اسـتعاره هـای قوی و درونمایۀ ای عمیق از ادبیات خاص بیضایی که بدون وجود این استعاره ها، داستان صرفا متنی خواهد بود گزارش گونه؛ فاقد عناصر خیال انگیز که این اجرا کوششی بود برای نشان دادن تمامی این مفاهیم و بررسی استعاره هـای نهفتـه در دل آن. برای همین  تالیف دیگر گونه کارگردان جوان از این متن سنگین به خوبی مفاهیم قـدرت و تـرس برانگیختـه از آن را و حماقت دانـشمندی به نام بندار و نگـون بختـی حاصل از آن را و نابودی دانش را خوب به تصویر می کشید.

پای برهنه بازیگر بندار و چکمه پوشی جم نشان از نشانه شناسی کارگردان دارد، زیرا که بیدخش استعاره از دانش است و  جم استعاره از قدرت حاکم. اصلا بگذارید برویم سراغ  ایده اصلی نمایش که حاکم مطلق  دانش را بـه خـدمت خود می گیرد و چون قادر به حفظ این قدرت نیست، دانـش را از میـان مـی بـرد.

نمایش در زندانی جریان دارد که کاخ است. از اینور قضیه هم می توان به صحنه نگاه کرد. یعنی کاخی که زندان شده است. مکانی که هیچ راه فراری برایش ساخته نشده اسـت. چرا که اندیشۀ گرفتار شدن در این زندان هیچگاه به ذهن سازنده او یعنی بندار بیدخش نرسیده بود؛ حال بندار فقط می توانـد انتظار مرگ را بکشد. برگردیم به اجرا که دیالوگهای پیش برنده آن مملو از استعاره هاست. مدتی پیش، آن زمان که جمشید هنوز به دانش بندار نیازمند بود؛ از او درخواسـت کـرده است تا جـام جهان نمایی برای او بسازد تا علاوه بر نظارت مـستقیم بـر لایه های زیرین توده های مردم، قدرت سلطه اش را بیشتر کند؛ جـامی کـه بنـدار بـرای شـاه مـی سـازد، تمام خواسته ها را برآورده می کند، جز یک خواسته و آن این که سازنده می تواند جامی دیگر بسازد و قدرت را از دست او بگیرد.

بندار معماری است که بهره ای جز نگون بختی از دانش خویش نبرده است. پس شـاه او را در زندان مـی انـدازد؛ زندانی که بندار با دانش خویش ساخته، به طوری که هیچ راه فراری برای هیچکس از آن نیـست حتی سازنده اش؛ بدین ترتیب بندار در دانـش برابر قدرت حاکم یعنی جم قرار گرفته و توانایی مقابله با آن را ندارد... استعاره ها در دیالوگ اینجا کار خود را به خوبی انجام می دهد. دانش بندار توانایی محافظـت از او را ندارد و در نهایت خود بندار را به پرتگاه نابودی می کشاند که اساسا ایده اجرا، قدرت سیطرة بر دانش است کـه در نهایـت باعث نابودی آن می شود. قدرتی که سوء استفاده از دانش است هیچگاه به کمال نخواهـد رسـید؛ او محکوم به پریشانی است و درست به همین علت، شاه هم خـودش را بـه کـام مرگ می کشاند و هم دانش بندار را. پس این کارنامۀ جمشید شاه نیز هـست؛ او و بنـدار هـر دو محبوسانند در جام جهان نمایی که ماشین لباسشویی اسـت.

سوال اینجاست که آکساسوار صرفا کاربردی دارد عین تماس خود بیضایی وسط نمایش با راوی نوجوان ما درباره برخوانی یا تئاتر بودن اجرا ... هیچگونه عمدی در مدرنیزه کردن نمایش در کار نبوده و اتفاقی لحظاتی را بدون عذر هنری عین لباسشویی وارد کار کرده که تاثیری در مدرنیزه کردن اجرا ندارد که ایکاش داشت که ایکاش مدرنیزه ای درکاربود که به حیرت ما بیافزاید. مدرنیته ای که تماشاگران آج و واج را با صحنه گره می زد.

واقعیت تلخ ماجرا این است که از بین صدها تماشگر ساکت سالن، انگشت شماری تماشاگر حرفه ای چون بنده که اساسا دانش آموخته این ادبیات نمایشی است با تحقیق و هجی کردن کلمات مطنطن بیضایی با ترس و لرز مقابل این ادبیات سنگین می نشیند. درست است که بیضایی قله ادبیات نمایشی ایران است، اما واقعیت این است که این اسطوره بین جین پوشان پفک به دست سالن نمایش مخاطب ندارد. بالعینه می بینم که  مخاطب می خواهد حتی زور می زند ولی زبان او را نمی فهمد و اینجاست که مدرنیزه کردن این ادبیات به داد ما تئاتریان مخاطب نشناس می آید ما که سی سال آذگار سیصدهزارتومن گیشه نفروخته ائیم. اعضای بدنمان را از نوک پاها تا موی سرمان باید شرحه شرحه کنیم و به این آسیب شناسی برسیم که چه چیزی را کجا و برای چه کسانی اجرا می کنیم  با چه ابزاری داریم کار می کنیم، برای چه کار می کنیم و در زعامت چه کسانی هستیم ... قدرت حاکمه چیست و چه می خواهد و این اجراها که دو سه ماه تمرین و انرژی از ما می برد چه دردی ازجامعه گرسنه ای که به نان شبشان محتاجند را حل می کند؟

آری بمان و داستان این جام بر پوست بنویس و بر مردمان بخوان تا نگویند ما این دانش نداشتیم.




مطالب مرتبط

نظرات کاربران